تبليغاتX
خلوت دل
تنهایی
 

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون میذارم

هرچی گل شقایقه رو خاک مجنون میذارم

اگه تو از پیشم بری من خودمو گم میکنم

یه عمر تورو شرمنده ی حرفای مردم میکنم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:41  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:49  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:37  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:57  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:38  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:35  توسط سام | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 18:32  توسط سام | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 19:20  توسط سام | 

در باغي رها شده بودم.

نوري بيرنگ و سبك بر من وزيد .

آيا من خود بدين باغ آمده بودم

و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟

هواي باغ از من مي گذشت

و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.

آيا اين باغ

سايه روحي نبود

كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد .

صدايي كه به هيچ شباهت داشت .

گويي عطر خودش را در آيينه تماشا مي كرد .

هميشه از روزنه اي ناپيدا

اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.

سرچشمه صدا گم بود :

من ناگاه آمده بودم .

خستگي در من نبود :

راهي پيموده نشد .

آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟

ناگهان رنگي دميد :

پيكري روي علف ها افتاده بود .

انساني كه شباهت دوري با خود داشت .

باغ در ته چشمانش بود

و جا پاي صدا همراه تپش هايش .

وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .

وزشي برخاست

دريچه اي بر خيرگي ام گشود :

روشني تندي به باغ آمد .

باغ مي پژمرد

و من به درون دريچه رها مي شدم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 19:18  توسط سام | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 19:18  توسط سام | 

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 19:17  توسط سام | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 19:15  توسط سام | 
  عشق یعنی لحظه های التهاب

                              عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

                                عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

                               عشق یعنی در فراغش سوختن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 18:25  توسط سام | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 17:43  توسط سام | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 17:41  توسط سام | 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 15:27  توسط سام | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 13:4  توسط سام | 
juli04
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 13:3  توسط سام | 
من و تو

مثل دو تا خط می مونیم

که توی دفتر مشق اسیر شدیم

نرسیدیم به هم و اخرشم

تو همون دفتر کهنه پیرشدیم

بی هم و کنار هم روزا گذشت

دستای من نرسید به دست تو

ما به هم نمیرسیم

اخر بازی همینه

اخر عشق ۲ تا خط موازی همینه

اگه من بشکنم و تو بی خیال بگذری از من و تنهام بذاری

اگه با تموم این خاطره ها

تو همون دفتر مشق جام بذاری

اون موقع دیگه نه من مال منه

نه دیگه تو تکیه گاه این شکسته ای

بیا عاشق بمونیم کنار هم

نگو از این نرسیدن خسته ای

ما به هم نمی رسیم

اخر بازی همینه اخر عشق ۲تا خط موازی همینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:36  توسط سام | 
تو می ایی یقین دارم که می ایی

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

پشیمان هم ۲ دستت التماس امیز می اید به سوی من

ولی پر میشود از هیچ

دستی دست گرمت را نمی گیرد

صدایت در گلو بشکسته و الوده با گریه

به فریادی مرا با نام می خوانی و میگویی

که اینک من سرم بشکن

دلم را زیر پا له کن

ولی برگرد!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:22  توسط سام | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 18:47  توسط سام | 

بسم الله الرحمن الرحیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 16:12  توسط سام | 
                                                           getphffoto.jpg 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 16:11  توسط سام | 
Click to view full size image
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 16:11  توسط سام | 
  هيچ حال مرا مي پرسي؟
هيچ شوق ديدارم
زير دندانت
طعم شيرين مي دهد؟
هيچ قلبت
روز ديدارم
خودش را بر در و ديوار مي کوبد؟
هيچ ميلي هست
پاره اي از وقت تو
سهم تنهايي من باشد؟
هوم
مي دانم
حال مرا مي پرسي
ديدنم را دوست مي داري
ولي
شوق ديريست که دنبالش نيست
ديدنم شايد
برايت عادتي زيبا , خوشايند است
خدا را شکر
کز سر اجبار نيست!
نمي داني
چه دلگير است
غروب روز من
وقتي نمي آيي
چه سخت است انتظار
وقتي نمي دانم چه در پيش است
چه مشکل ساز هست , نازکدلي
وقتي
پاره وقتت را
زدستم مي ربايي
نمي دانم
چرا
اينگونه مي باشم
بدون ذره اي انصاف
طلب را از تو مي خواهم
بگو با من
از آن روزي
که بي فکر و خيال و دغدغه باشم
از آن روزي
که ديگر هيچ دلگيرهم نمي باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 16:10  توسط سام | 
Click to view full size image
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 16:7  توسط سام | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 19:26  توسط سام |